از دستنوشته های شهید حسین علم الهدی
در دل سنگر با خود سخن می گویم
راستی چه خوب از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم
آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم و بعد شعار زندگی کنم باشد تا این دل پرهیجان و طپش را آرامش دهد.
و بعد با آن برای خود توشه بسازم
و توشه را راهی سوم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.
آیات جهاد را شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح و .... همه را پیدا کنم و سنگرم کلاس درسم باشد.
و سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد.
سنگرم خانه امیدم گردد سنگرم قبله دومم گردد
از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند
در دل سنگر خدا سخن میگوید
اللهم انک یا انس الانسین لاولیایک
خدایا ای نزدیکترین مونس به دوستانت
یا من هو اقرب الی من حبل الورید یا من یحول بین المرء و قلبه
خدایا اکر من در دل سنگرم، تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری
تنهایی چیست؟
زمان
عاشورا
نوشته شده توسط : جواد سپاهی
در اواسط جنگ ،حضور مقام معظم رهبری در جبهه ها کم رنگ شده بود.عده ای از فرماندهان خدمت ایشان رسیدند و گلایه کردند.فرماندهان اصرار کردند ایشان علت عدم حضور خود را بیان بفرمایند. مقام معظم رهبری فرمودند:من چاره ای جز این کار ندارم!حضرت امام(ره) رفتن بنده به استان های خوزستان ،ایلام،کرمانشاه،کردستان و آذربایجان غربی را ممنوع و حرام کرده اند.حالا که شماها اصرار دارید که من به جبهه بیایم ،به زودی خدمت امام می روم و التماس می کنم که به من اجازه ی حضور در جبهه را بدهند.مدتی نگذشت که باز حضور آیة الله خامنه ای در جبهه ها چشمگیر شد.
حجة الاسلام والمسلمین ذوالنور
در زمان جنگ همراه مقام معظم رهبری به طرف لشکر 25 کربلا می رفتیم.در بین راه ،راننده رادیوی ماشین را روشن کرد.رادیو در حال پخش آیاتی از کلام الله مجید بود.چند آیه که تلاوت شد، آیة الله خامنه ای شروع کردند به زمزمه نمودن.آیه های قرآن مجید را همراه با رادیو می خواندند و گریه می کردند.ایشان با گوشه ی چفیه ای که دور گردن داشتند،اشک چشم خود را پاک می کردند.من در آن روز درس بزرگی از معظم له گرفتم و با دیدن آن صحنه خیلی دلگرم شدم.
چه افتخاری بالاتر از اینکه چنین بزرگانی هدایت کننده و فرمانده ی ما هستند!
سردار سرتیپ پاسدارمرتضی قربانی
منبع: کتاب «پرتوی از خورشید» از آقای «علی شیرازی»
نوشته شده توسط : جواد سپاهی
گفت: «ننه! اگر خدا بخواهد و قسمتم کند، میخواهم بروم مکه…»
گفتم: «به سلامتی. خوشا به سعادتت که به این زودی و در این جوانی میخواهی بروی.»
خوشحال بود. وقتی میخواست برود، مثل روزهای جبهه رفتن، لباس پوشید. گفت: «حدود یک ماه سفرم طول میکشد.»
گفتم: «پس تلفن یادت نرود.»
گفت: «منتظر تلفنم نباش، معلوم نیست که بتوانم.»
خداحافظی کرد و رفت.
بیست و هفت روز بعد، نیمههای شب از خواب بیدار شدم.
دیدم که در میزنند. رفتم در را باز کردم. دیدم که یک نفر با کله بیمو که عرقچین سفیدی هم روی سر دارد، پشت در ایستاده است. اول نشناختم، بعد که دقت کردم، دیدم همت است.
گفتم: «ننه! خب چرا خبر نکردی بیاییم استقبالت؟ لااقل گوسفندی جلوی پایت بکشیم.»
گفت: «هیچی لازم نیست، در را ببند بیا داخل.»
ساک را که دستش بود، گوشهای گذاشت و نشست. پدرش را هم بیدار کردم. گفتم: «ننه، عصر تلفن میزدی، کسی را میفرستادیم دنبالت بیاید.»
گفت: «نمیخواستم کسی بیاید دیدنم. فردا صبح باید بروم.»
گفتم: «از راه نرسیده که نمیشود دوباره بروی.»
گفت: «کار دارم، نمیتوانم بمانم.»
فردا صبح، وقتی از خواب بیدار شد، پرسید: «ننه، کسی را دعوت کردی؟»
نمیدانم از کجا فهمیده بود. گفتم: «خودیها هستیم، غریبه کسی نیست.»
شیخ عبدالرحمن، شیخ عبدالحسین و عده زیادی به دیدن او آمدند. مردم را دعوت نکرده بودیم ولی هر که باخبر شد، آمده بود. گفت: «ننه! زیاد نمیخواهد تشریفات بچینید. یک بره بگیرید، بکشید، آبگوشت درست کنید.»
وقتی بره را خواستیم بکشیم، به شوخی گفتم: «بیا حداقل جلوی پایت بره را بکشیم.»
گفت: «این حرفها را اصلاً نزنید، زشت است.»
گفتم: «آخر ننه جان، تو از مکه آمدهای. همه میآیند دیدنت، اینجوری بد است.»
گفت: «هیچ هم بد نیست، هر چه سادهتر، بهتر.»
سفره را انداختیم، نان و سبزی و انگور داخل آن چیدیم و با آبگوشت از میهمانان پذیرایی کردیم.
مادر شهید
نوشته شده توسط : زهرا تجرد